X
تبلیغات
پـاتوق مهلا - رمان هـــــــکر قلب.پست اول

با عجله اومدم توی اتاقم.خیالم راحت شد.الان هیچی به اندازه ی یه شام دوستانه بهم نمیچسبید.حداقل خیلی بهتر از این بود که بشینم کنار عموو خونوادش و به حرفای اونا گوش بدم.از هر 5 تا جمله توی 4 تا از اونا میگفتن عروسم.عموبختیار دوست بابام بود.و بیشتر اوقات با خانمش و تک پسرش که آقا شروین باشن خونه ی ما بودن.من هم فرزند دومه خونوادم.بچه ی آخر.یه آبجی بزرگتر ازخودم دارم که در حال حاضر رفته کیش..چند سال پیش مادرم رو از دست دادم.و الان فقط با بابام و خواهرم زندگی میکنیم.مثل همیشه نشسته بودیم دور هم و حرف میزدیم که نسرین زنگ زد و ازم خواست شام با سودابه و شهلا بریم بیرون.بابا اوایل بهم اجازه نمی داد تنها برم بیرون.ولی چند بار که دید به خوبی تونستم از خودم محافظت کنم بهم اطمینان کرد.انواع کلاس های رزمی رو رفته بودم.بابا و مامان میگفتن لازمه واست.منم بدم نمیومد از رزم.برای همین با علاقه به کارم ادامه دادم.شلوار لی آبی روشنم رو پام کردم.و مانتوی قهوه ای بلند و اندامیم رو هم پوشیدم.سر کمد بودم تا شال انتخاب کنم که در اتاق زده شد.بی توجه به کارم ادامه دادم و فقط گفتم:بفرمایین

صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم.بلاخره یه شال قهوه ای رو پسندیدم.حس کردم یه نفر پشتمه.برگشتم.شروین بود.اخماشو انداخته بود توی هم و نگاهم میکرد.سرمو کج کردم و گفتم:چیه؟کاری داری؟

_کجا داری میری؟

_یه بار به بابام گفتم.دلیلی نمیبینم دوباره توضیح بدم.اونم واسه ی تو.

با دستم کنارش زدم و رفتم سمت آینه.دنبالم اومد.در حالیکه سعی میکرد لحن صداش آروم باشه گفت:

_هیچ میدونی ساعت چنده؟یه دختر نباید این ساعت بره بیرون.

_پس بقیه ی دخترا چرا میرن بیرون.

نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:خودتم میدونی که......

مکثی کرد و ادامه داد:برام با همه فرق داری.

بی توجه بهش شالمو درست کردمو گفتم:من میتونم مواظب خودم باشم.

کیفمو از روی تخت برداشتم.دستمو گرفت و با عصبانیت گفت:

_من نمیزارم این وقته شب بری بیرون.

خنده ی پر تمسخری کردم و گفتم:تو کی باشی؟مثل اینکه خیلی هوا برت داشته.نه عزیزم.این حرفایی که عمو و خاله میزنن فقط تورو خوشحال میکنه.دیگه نمیدونم باید به چه زبونی بهت بگم من با تو ازدواج نمیکنم.

با التماس نگاهم کرد.همه ی جذبه اش توی دو دقیقه تموم میشد و بعد کارش به ناز کشیدن و التماس میرسید.بدون توجه از اتاق زدم بیرون.آخه چقدر وقاحت...چطوری روش میشه بیاد توی اتاقم و ادای آقا بالا سر ها رو در بیاره.با لبخند از بقیه خداحافظی کردم.سوار پراید زرشکیم شدم.جدیدا ترکونده بودن منو به خاطر این پراید.از بس که متلک مینداختن.شده بودیم بچه پولدار.نفس عمیقی کشیدم.رفتم ماشینو روشن کنم که پشیمون شدم و دوباره نفسمو با آرامش بیرون دادم و شالمو توی آینه ی جلو درست کردم.کمربند رو بستم.آینه ی بغل هم یکم تکون خورده بود و اذیتم میکرد.اونو هم درست کردم.صندلیمو یکم آوردم بالا.چشمامو بستم.دنده رو جا انداختم و با یه گاز محکم پرواز کردم.فکر کنم صدا حتی تا طبقه ی دوازدهم که خونه ی سمیرا خانم همسایه ی توی ساختمونمون بود رفت.فکر کنم بچش افتاد.ما طبقه ی سوم بودیم.پشت چراغ قرمز با آرامش وایسادم.چند بار به بدنم کش و غوس دادم.سرعتم زیادی بالا بود.رژ لبمو با دقت فراوان تجدید کردم.چند بار لبامو روی هم فشار دادم.برگشتم سمت شیشه ی سمت چپ.یه پسر ریزه میزه با دهنی باز داشت به کار های من نگاه میکرد.بی تفاوت رومو برردوندم سمت جلو ولی نگاه متعجبشو هنوز حس میکردم.وقتی چراغ سبز شد حرکت کردم..بلاخره رسیدم به رستوران همیشگی.رفتم داخل.بچه ها دور یک میز نشسته بودن.در حالیکه دست همه روی میز بود و سنگینیشونو روی دست هاشون انداخته بودن و بدون هیچ حرفی یا به میز نگاه میکردن یا به گل روی میز.من هم بدون هیچ حرفی روی تنها صندلیه باقی مونده نشستم.مرموزانه به همه شون نگاهی انداختم و مثل یک ربات گفتم:

_گذارش.

اول شهلا شروع کرد:لپ تاپ داداشمو ترکوندم.ولی تا الان با مخفی کاری تونستم از عواقبش جوگیری کنم.

سودابه سرشو چند بار تکون داد و گفت:عالیه.

نگاهمو دوختم به نسرین که بعد از شهلا نشسته بود.

نسرین:امروز غروب توی قرارم با شهرام بهم پیشنهاد س...ک...س داد و من در یک اقدام شجاعانه با کیف کوبیدم روی دستش که باعث از دست دادن تعادل و برخورد ماشینش با ماشین عقبی شد.

سرمو با تاسف چند بار بالا پایین کردم و گفتم:واضح بود که همچین درخواستی رو میده.کاری بس به جا کردی.

به سمیرا نگاه کردم.طوطی وار گفت:

_در دعوای امروزم با مامان در یک کار لحظه به مامانم گفتم دوستت دارم و از یک طوفان جلوگیری کردم.

شهلا دستشو کوبید روی میز و گفت:آره خودشه.آفرین.

و بعد از این حرف همشون با کنجکاوی به من نگاه کردن.

_تحقیقمو کامل کردم.

چشمای هر 3 نفر گرد شد.و بعد از چند ثانیه یکی یکی به حرف اومدن.

سودابه:براوو هلیا.

شهلا:دمت جیلیز

نسرین با خنده ی شیطنت آمیزی گفت:کارش ساخته اس.

شهلا با هیجان گفت:فکر کنم وقتی استاد  تحقیق تورو انتخاب کنه آتیش بگیره.پسره ی ایکبیریه خودخواه.

سودابه:خیلی دغل بازه.من که خوشحال میشم ضایع بشه.

بعد باپرسش نگاهم کرد و گفت:حالا مطمئنی که استاد تحقیق تورو به عنوان بهترین تحقیق انتخاب میکنه؟

نیشم باز شد و گفتم:شک ندارم.الان یه ماهه همه چیزو کنار گذاشتم و فقط داشتم روی این تحقیق کار میکردم.

شهلا:به نظرتون عکس العملش چیه؟

بی تفاوت گفتم:خودش این بازی رو راه انداخت.درسته موضوعی که منو اون برای تحقیق پیشنهاد دادیم یکی بود و استاد چون کار منو بیشتر قبول داشت اونو رد کرد.ولی به نظر من این کارش که منو ترغیب کرد تا ببینیم تحقیق کی اول میشه یکم بچه گونه بود.

بچه ها به نشانه ی تایید سرشون رو تکون دادن.

سودابه:حالا میخوای تا چهار شنبه چیکار کنی؟

دستامو مالیدم به هم و گفتم:معلومه.فقط عشق و حال.


موضوعات مرتبط: رمان هکر قلب
برچسب‌ها: رمان هکر قلب , قلب , عاشقنه , جوون پسند , رمان ایرانی

تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 12:49 | نویسنده : مهلا علی راد |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.